صفحه خانگی|افزودن به علاقه مندی ها
 
 
سایت مقالات » لحظه ای درنگ » مقايسه كنيد
تبلیغات

مقايسه كنيد

توسط: Dalil Press در 24 مهر 1390

 

 

 

ترجمه‌ي متن سيره‌ي ابن هشام:

 

«... هنگامي كه پيامبر خد صلي الله عليه و آله به طائف رسيد به گروهي از قبيله‌ی ثقيف که در آن روز از بزرگان و اشراف به‌شمار می‌آمدند، روی آورد، و ايشان سه برادر بودند: عبدياليل و مسعود و حبيب پسران عمرو بن عمير... و همسر يكي از آنان زني قريشي از قبيله‌ی بني جمح بود.

پيامبر خدا صلي الله عليه و آله نزد آنان نشست و ايشان را به خدا دعوت كرد، و درباره‌ي اين‌كه به نزدشان براي ياري اسلام آمده، و همراهي كردن با او در قيام عليه كساني كه از قومش (قريش) با او مخالفند، سخن گفت. يكي از برادران ـ در پاسخ ـ آن حضرت گفت: پرده‌ي كعبه را پاره ‌خواهم كرد اگر خدا تو را به پيامبري فرستاده باشد. ديگري گفت: آيا خداوند جز تو كسي را نيافت تا او را بفرستد؟ سوّمي گفت: به خدا سوگند! هرگز با تو سخني نخواهم گفت. اگر تو همچنان كه مي‌گويي، فرستاده اي از جانب خدا باشي، هرآينه برتر از آني كه با تو هم‌كلام شوم، و اگر بر خدا دروغ بسته باشي كه شايسته نيست من با تو سخن بگويم.

پيامبر خدا صلي الله عليه و آله ـ پس از شنيدن اظهارات سه برادر ـ از نزدشان برخاست، و از خير قبيله‌ي ثقيف نااميد شد، و ـ از شنيده‌هاي من است كه ـ به آنان فرمود: حال كه چنين كرديد، اين ـ گفتگو ـ را درباره‌ي من پوشيده بداريد (به كسي چيزي نگوييد.) زيرا پيامبر خدا صلي الله عليه و آله خوش نمي داشت كه قومش باخبر شده و موجب برانگيخته شدن‌شان عليه حضرتش شود.

ابن هشام از عبيد ابرص نقل مي‌كند كه گفت: خبري به من از تميم رسيده كه آنان به‌خاطر كشته‌هاي عامر، اقوامشان را برانگيخته و تعصّب ورزيدند؛ ولي كاري عليه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله انجام ندادند؛ بلكه افراد كم عقل و بردگانشان را نسبت به او فريفتند، و آن‌ها حضرت را ناسزا گفته و نامش را فرياد مي‌زدند تا اينكه مردم جمع شدند، و ـ با هوچي‌گري و دشنام خود ـ آن حضرت را وادار به پناه گرفتن در باغ عتبه و شيبه: پسران ربيعه كردند؛ در حالي كه آن‌دو در باغ بودند. نادان‌ها و كساني كه آن حضرت را دنبال مي كردند، ـ دست از هوچي‌گري و تعقيب حضرت برداشته ـ بازگشتند. آن جناب به سوي سايه‌ي درخت انگوري رفت و در آن‌جا نشست؛ در حالي كه دو پسر ربيعه ناظر بر او بودند، و آن‌چه را كه آن حضرت از برخورد بي‌خردان اهل طائف ديد، مشاهده مي‌كردند.

ـ از شنيده‌هاي من است كه: ـ پيامبر خدا صلي الله عليه و آله آن زني كه از بني جمح بود را ملاقات كرد و به او فرمود: ما از خويشاوندان شوهرت چه ديديم!

ـ از شنيده‌هاي من است كه: ـ چون پيامبر خدا صلي الله عليه و آله آرامش يافت، ـ چنين دعا كرد: ـ خداوندا! من در پيشگاهت از ناتواني و كمي چاره، و خوار بودنم نزد مردم شكايت مي‌كنم. اي مهربان‌ترين مهربانان! تو پروردگار ضعيف شمردگاني. تو پروردگار مني. به چه كسي مرا وامي‌گذاري؟ به شخص دور (بيگانه) تا با من ترشرويي كند؟ يا امر مرا به دشمني مي‌سپاري؟ اگر تو از من خشمناك نباشي، مرا باكي نيست؛ ولي عافيت و گذشت تو براي من گسترده‌تر است. پناه مي‌برم به نور رويت؛ همان نوري كه به‌خاطر آن، تاريكي ها روشني يافت، و كار دنيا و آخرت بر اساس آن اصلاح گرديد. از اين‌كه خشم تو بر من فرود آيد، و يا سزاوار خشم تو گردم. رضايتمندي اختصاص به تو دارد. ـ آن‌قدر ببخش ـ تا راضي شوي. و هيچ جنبش و نيرويي نيست مگر به وجود تو!

(راوي) گفت: چون دو پسر ربيعه ـ عتبه و شيبه ـ آن حضرت را و آن‌چه را كه به او رسيده بود، ديدند، رگ خويشاوندي‌شان به جنبش آمد، و غلام مسيحي خود را كه عداس گفته مي‌شد فراخوانده و به او گفتند: خوشه‌اي از اين انگور را بچين و آن را در اين طبق بگذار و به نزد آن مرد ببر، و به او بگو كه از آن بخورد. عداس آن كار را كرد. پس به نزد پيامبر خدا صلي الله عليه و آله آورد و پيش روي آن جناب گذاشت. سپس به آن حضرت عرضه داشت: بفرماييد! چون پيامبر خدا صلي الله عليه و آله دستش را در آن طبق گذاشت، فرمود: بسم الله. سپس ـ انگور را ـ ميل فرمود. عداس كه به صورت آن حضرت مي‌نگريست گفت: به خدا سوگند! اين كلام را اهل اين سرزمين نمي‌گويند. پيامبر خدا صلي الله عليه و آله به او فرمود: تو اهل كدام سرزمين هستي اي عداس؟ و دين تو چيست؟ گفت: مسيحي، و مردي از نينوا هستم. پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: از شهر بزرگ مرد صالح: يونس بن متي؟ عداس به آن حضرت گفت: تو چه مي داني كه يونس بن متي كيست؟ پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: او برادر من بود؛ پيامبر بود و من هم پيامبرم.

عداس رو به پيامبر خدا صلي الله عليه و آله كرد و سر و دست و پاهاي آن حضرت را بوسيد. (راوي) مي‌گويد: يكي از دو پسر ربيعه به ديگري گفت: او غلامت را به مخالفت با تو تباه كرد. چون عداس به نزد آن دو آمد به او گفتند: واي بر تو اي عداس! تو را چه شد كه سر و دست و پاهاي اين مرد را بوسيدي؟ گفت: اي سرور من! در زمين چيزي بهتر از اين (شخص) وجود ندارد. او به من از چيزي خبر داد كه آن را جز پيامبر نمي‌داند. به او گفتند: اي عداس واي بر تو! او تو را از دينت باز نگرداند؛ چرا كه دين تو از دين او بهتر است. (راوي) گفت: سپس رسول خدا صلي الله عليه و آله هنگامي كه از خير ثقيف نااميد شد از طائف به مكّه بازگشت.»

 

   

متن داستان: "ثمره سفر طائف" در داستان راستان:

   

ابوطالب عموی رسول اکرم، و خديجه همسر مهربان آن حضرت، به فاصلة چند روز هر دو از دنيا رفتند. و به اين ترتيب، رسول اكرم بهترين پشتيبان و مدافع خويش را در بيرون خانه، يعني ابوطالب، و بهترين ماية دلداري و انيس خويش را در داخل خانه، يعني خديجه، در فاصلة كمي از دست داد.

وفات ابوطالب به همان نسبت كه بر رسول اكرم گران تمام شد، دست قريش را در آزار رسول اكرم بازتر كرد. هنوز از وفات ابوطالب چند روزي نگذشته بود كه هنگام عبور رسول اكرم از كوچه، ظرفي پر از خاكروبه روي سرش خالي كردند. خاك آلود به خانه برگشت. يكي از دختران آن حضرت (كوچكترين دخترانش، فاطمه، سلام الله عليها) جلو دويد و سر و موي پدر را شستشو داد. رسول اكرم ديد كه دختر عزيزش اشك مي‌ريزد، فرمود: «دختركم! گريه نكن و غصه نخور، پدر تو تنها نيست، خداوند مدافع او است».

بعد از اين جريان، تنها از مكه خارج شد و به عزم دعوت و ارشاد قبيلة ثقيف، به شهر معروف و خوش آب و هوا و پر ناز و نعمت «طائف»، در جنوب مكه، كه ضمناً تفرجگاه ثروتمندان مكه نيز بود، رهسپار شد.

از مردم طائف انتظار زيادي نمي‌رفت. مردم آن شهر پر ناز و نعمت نيز همان روحيه مكيان را داشتند كه در مجاورت كعبه مي‌زيستند، و از صدقة سر بتها در زندگي مرفهي به‌سر مي‌بردند.

ولي رسول اكرم كسي نبود كه به خود يأس و نوميدي راه بدهد، و دربارة مشكلات بينديشد او براي ربودن دل يك صاحبدل و جذب يك عنصر مستعد، حاضر بود با بزرگترين دشواريها روبرو شود.

وارد طائف شد. از مردم طائف همان سخناني را شنيد كه قبلا از اهل مكه شنيده بود. يكي گفت: «هيچ‌كس ديگر در دنيا نبود كه خدا تو را مبعوث كرد؟!» ديگري گفت: «من جامة كعبه را دزديده باشم اگر تو پيغمبر خدا باشي». سومي گفت: «اصلا من حاضر نيستم يك كلمه با تو هم سخن شوم» و از اين قبيل سخنان.

نه تنها دعوت آن حضرت را نپذيرفتند، بلكه از ترس اينكه مبادا در گوشه و كنار افرادي پيدا شوند و به سخنان او گوش بدهند، يكعده بچه و يكعده اراذل و اوباش را تحريك كردند تا آن حضرت را از طائف اخراج كنند. آنها هم با دشنام و سنگ پراكندن او را بدرقه كردند.

رسول اكرم در ميان سختي‌ها و دشواريها و جراحتهاي فراوان از طائف دور شد، و خود را به باغي در خارج طائف رساند كه متعلق به عتبه و شيبه ـ دو نفر از ثروتمندان قريش ـ بود، و اتفاقاً خودشان هم در آنجا بودند. آن دو نفر از دور شاهد و ناظر احوال بودند و در دل خود از اين پيشامد شادي مي‌كردند.

بچه‌ها و اراذل و اوباش طائف برگشتند. رسول اكرم در سايه شاخه‌هاي انگور دور از عتبه و شيبه نشست، تا دمي استراحت كند. تنها بود، او بود و خداي خودش. روي نياز به درگاه خداي بي‌نياز كرد و گفت:

«خدايا! ضعف و ناتواني خودم، و بسته شدن راه چاره، و استهزاء و سخرية مردم را به تو شكايت مي‌كنم. اي مهربانترين مهربانان، تويي خداي زيردستان و خوار شمرده شدگان. تويي خداي من، مرا به كه وامي‌گذاري؟ به بيگانه‌اي كه به من اخم كند، يا دشمني كه او را بر من تفوق داده‌اي؟ خدايا اگر آنچه بر من رسيد، نه از آن راه است كه من مستحق بوده‌ام و تو بر من خشم گرفته‌اي، باكي ندارم، ولي ميدان سلامت و عافيت بر من وسيعتر است. پناه مي‌برم به نور ذات تو كه تاريكيها با آن روشن شده و كار دنيا و آخرت با آن راست گرديده است از اينكه خشم خويش بر من بفرستي، يا عذاب خودت را بر من نازل گرداني، من بدانچه مي‌رسد خوشنودم تا تو از من خوشنود شوي. هيچ گردشي و تغييري و هيچ نيرويي در جهان نيست مگر از تو و به وسيلة تو».

عتبه و شيبه در عين اينكه از شكست رسول خدا خوشحال بودند، به ملاحظة قرابت و حس خويشاوندي، «عداس» غلام مسيحي خود را كه همراهشان بود دستور دادند تا يك طبق انگور پر كند و ببرد جلو آن مردي كه در آن دور در زير ساية شاخه‌هاي انگور نشسته بگذارد، و زود برگردد.

«عداس» انگورها را آورد و گذاشت و گفت: «بخور!» رسول اكرم دست دراز كرد، و قبل از آنكه دانة انگور را بدهان بگذارد، كلمة مباركة «بسم الله» را بر زبان راند.

اين كلمه تا آن روز به گوش عداس نخورده بود. اولين مرتبه بود كه آن را مي‌شنيد. نگاهي عميق به چهرة رسول اكرم انداخت و گفت: «اين جمله معمول مردم اين منطقه نيست، اين چه جمله‌اي بود؟»

رسول اكرم: «عداس! اهل كجايي؟ و چه ديني داري؟»

ـ «من اصلا اهل نينوايم و نصراني هستم»

ـ «اهل نينوا، اهل شهر بندة صالح خدا يونس بن متي؟»

ـ «عجب! تو در اين‌جا و در ميان اين مردم از كجا اسم يونس بن متي را مي‌داني؟ در خود نينوا وقتي كه من آنجا بودم ده نفر پيدا نمي‌شد كه اسم «متي» پدر يونس را بداند.»

ـ «يونس برادر من است، او پيغمبر خدا بود، من نيز پيغمبر خدايم.»

عتبه و شيبه ديدند عداس همچنان ايستاده و معلوم است كه مشغول گفتگو است. دلشان فرو ريخت، زيرا از گفتگوي اشخاص با رسول اكرم بيش از هر چيزي بيم داشتند. يك وقت ديدند كه عداس افتاده و سر و دست و پاي رسول خدا را مي‌بوسد. يكي به ديگري گفت: «ديدي غلام بيچاره را خراب كرد!»

 

موفق و پيروز باشيد

 
بازدید کننده عزیز, شما هنوز به عضویت سایت در نیامده اید.
پیشنهاد می کنم در سایت ثبت نام کنید و یا وارد سایت شوید.