صفحه خانگی|افزودن به علاقه مندی ها
 
 
سایت مقالات » لحظه ای درنگ » قصّه‌ی امیرالمؤمنین و مشک آب
تبلیغات

قصّه‌ی امیرالمؤمنین و مشک آب

توسط: Dalil Press در 5 مهر 1390

 

«زن بيچاره، مشك آب را بدوش كشيده بود، و نفس نفس زنان به سوي خانه‌اش مي‌رفت. مردي ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و خودش بدوش كشيد. كودكان خردسال زن، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. كودكان معصوم ديدند مرد ناشناسي همراه مادرشان به خانه آمد، و مشك آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است. مرد ناشناس مشك را به زمين گذاشت و از زن پرسيد:

«خوب معلوم است كه مردي نداري كه خودت آبكشي مي‌كني، چطور شده كه بيكس مانده‌اي؟»

ـ «شوهرم سرباز بود. علي بن ابيطالب او را به يكي از مرزها فرستاد و در آنجا كشته شد. اكنون منم و چند طفل خردسال.»

مرد ناشناس بيش از اين حرفي نزد، سر را به زير انداخت و خداحافظي كرد و رفت، ولي در آن روز آني از فكر آن زن و بچه‌هايش بيرون نمي‌رفت. شب را نتوانست راحت بخوابد. صبح زود زنبيلي برداشت و مقداري آذوقه از گوشت و آرد و خرما، در آن ريخت و يكسره به طرف خانة ديروزي رفت و در زد.

ـ «كيستي؟»

ـ «همان بندة خداي ديروزي هستم كه، مشك آب را آوردم، حالا مقداري غذا براي بچه‌ها آورده‌ام.»

ـ «خدا از تو راضي شود، و بين ما و علي بن ابيطالب هم خدا خودش حكم كند.»

ـ «در باز گشت و مرد ناشناس داخل خانه شد بعد گفت: «دلم مي‌خواهد ثوابي كرده باشم، اگر اجازه بدهي، خمير كردن و پختن نان، يا نگهداري اطفال را من به عهده بگيرم.»

ـ «بسيار خوب، ولي من بهتر مي‌توانم خمير كنم و نان بپزم، تو بچه‌ها را نگاه‌دار، تا من از پختن نان فارغ شوم.»

زن رفت دنبال خمير كردن. مرد ناشناس فوراً مقداري گوشت، كه خود آورده بود، كباب كرد و با خرما، با دست خود به بچه‌ها خورانيد.

به دهان هر كدام كه لقمه‌اي مي‌گذاشت، مي‌گفت:

«فرزندم! علي بن ابيطالب را حلال كن اگر در كار شما كوتاهي كرده است.»

خمير آماده شد. زن صدا زد:

«بندة خدا همان تنور را آتش كن.»

مرد ناشناس رفت و تنور را آتش كرد. شعله‌هاي آتش زبانه كشيد، چهرة خويش را نزديك آتش آورد و با خود مي‌گفت:

«حرارت آتش را بچش، اين است كيفر آن‌كس كه در كار يتيمان و بيوه‌زنان كوتاهي مي‌كند.»

در همين حال بود كه زني از همسايگان به آن خانه سر كشيد، و مرد ناشناس را شناخت. به زن صاحب خانه گفت:

«واي به حالت، اين مرد را كه كمك گرفته‌اي نمي‌شناسي؟! اين اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب است.»

زن بيچاره جلو آمد و گفت:

«اي هزار خجلت و شرمساري از براي من، من از تو معذرت مي‌خواهم.»

ـ «نه، من از تو معذرت مي‌خواهم، كه در كار تو كوتاهي كردم.» »

پيام اصلي و رساي داستان «مرد ناشناس» كاملاً واضح و آشكار است. علي عليه‌السلام كه به فرموده‌ي كتاب و سنّت، شاهد بر همه‌ي آفرينش مي‌باشد، در اين قصّه از احوال خانواده‌ي سربازش كه در جنگ كشته شده، بي‌خبر مانده و خود را عتاب كرده است!! از پيام‌هاي فرعي داستان ـ كه اكثراً منفي مي‌باشند ـ صرف‌نظر كرده و به مقايسه‌ي آن با داستان «عتاب استاد» مي‌پردازيم:

  • سيّد بحرالعلوم اهل بصيرت بوده ولي مرد ناشناس... .
  • سيّد بحرالعلوم بيگانگاني كه در دوردست‌ها زندگي مي‌كردند از نظر دور نمي‌داشته ولي مرد ناشناس... .
  • سيّد بحرالعلوم از خوردن غذا خودداري مي‌كند تا گرسنه‌اي سير شود ولي مرد ناشناس... .

پس نتيجه مي‌گيريم كه سيّد بحرالعلوم برتر از مرد ناشناس است.

آري! به خدا سوگند اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام هنوز هم در ميان خواصّ و عوام شيعه ناشناخته مانده است. چه كسي باور مي‌كند كه اسدالله الغالب عليّ بن ابي‌طالب عليه‌السلام در ميان مردم كوفه با آن همه فضيلت و منقبت و جهاد و نماز و خطبه هنوز هم ناشناس مانده باشد؟

 

حال از خود مي‌پرسيم:

ـ آيا داستان مرد ناشناس براي دوستان و ارادتمندان حضرتش سودمند است؟ يا... ؟

ـ داستان مرد ناشناس چه كساني را هدايت و ارشاد مي‌كند؟

ـ داستان مرد ناشناس چقدر با واقعيّت سازگار است؟

ـ داستان مرد ناشناس چقدر از راستي و صداقت بهره دارد؟

ـ آيا داستان مرد ناشناس معرّف روح تعليمات اسلامي است؟

 

در پايان بار ديگر عرضه مي‌داريم: سلام و صلوات خدا و فرشتگان و پيامبران و نيكان و پاكان بر تو باد اي اوّل مظلوم عالم، اي عمود دين و اي اميرالمؤمنين.

تا نوبتي ديگر خدانگهدار

 
بازدید کننده عزیز, شما هنوز به عضویت سایت در نیامده اید.
پیشنهاد می کنم در سایت ثبت نام کنید و یا وارد سایت شوید.