صفحه خانگی|افزودن به علاقه مندی ها
 
 
سایت مقالات » پيرزن و مشك آب - پيامهاي منفي مشترك
تبلیغات

پيرزن و مشك آب - پيامهاي منفي مشترك

 

پيشگفتار

 آنچه را كه آورده‌اند

آنچه را كه نياورده‌اند

بی‌خبری از معارف دینی

سطحی‌نگری و ساده‌اندیشی

قیاس كردن دیگران با خاندان

پررنگ و كم‌رنگ جلوه دادن

تغییر و تحریف برخی از حقایق

خودداری از ارائه‌ی نشانی

اعتماد نابجا به آثار مكتوب

در پی اثبات خواسته‌ها

تحت تأثیر فرهنگ‌ها و تبلیغات ضدّ دینی

عدم شناخت مخاطبان خود

 نقدي بر نقل يك قصه

بررسی مفهومی قصّه

توضیح پیام‌ها

بررسي پيامهاي منفي

حاشیه‌ها

عنوان‌های قصّه

نگاهی به بافت قصّه

قصّه‌ی همگون

نقد و بررسي قصه

حواشي

نگاهي به بافت اين قصه

قصه‌هاي همگون ديگر

پيام‌هاي منفي مشترك

نتیجه

 

 

پیام‌های منفی مشترك قصّه‌های پیشین:

_ بی‌خبری امام از حال مردم جامعه به ویژه از مرزبانش.

_ وجود خانواده‌های نیازمند و درمانده در جامعه‌ای كه امام با آن‌ها زندگی می‌كرد.

_ فراوانی آذوقه در خانه‌ی امام در حالی كه نیازمندان با گرسنگی شب را به صبح می‌رساندند.

_ دادخواهی نیازمندان در پیشگاه پروردگار از رسیدگی نكردن امام به امورشان.

_ تأخیر امام در كمك رسانی به نیازمندان پس از آگاه شدن از وضعشان.

_ شرمندگی امام از نیازمندان به سبب تأخیر در رسیدگی به امورشان.

_ حلالیت خواستن امام از درماندگان و بی‌چارگان.

_ امام به داشتن بار سنگین گناه اعتراف می‌كند.

_ امام كوتاهی خود را در رسیدگی به امور نیازمندان سزاوار آتش می‌داند.

_ امام برای دست‌یابی به ثواب به امور نیازمندان رسیدگی می‌كند.

_ امام كمك‌رسانی خود را به نیازمندان با حضور غلامش انجام می‌دهد.

_ امام بازی می‌كند.

_ امام فقط برای خنداندن بچّه‌ها نقش گوسفند را ایفا می‌كند.

 

پیام‌های منفی دو قصّه گواهی بر ساختگی بودن آن‌هاست؛ و آنچه تأكیدی بر نادرستی آن‌ها می‌شود، وجود قصّه‌ای همگون درباره‌ی عمر است. قصّه‌ای كه در بر دارنده‌ی فرازهایی از دو قصّه‌ی پیشین می‌باشد. این قصّه را «خواجه نظام الملك طوسی[1]» در «سیاست نامه[2]» آورده است. و ما یادآور می‌شویم كه این قصّه و بیشتر قصّه‌هایی كه در سیاست نامه ذكر شده است، مأخذ و سندی ندارند. و از آن جایی كه خواجه خود از پیروان سقیفه است بیشتر قصّه‌های جعلی خود را به خلفای جور و پیشوایان كفر نسبت می‌دهد. اینك متن قصّه از كتاب «سیاست نامه»:

«زید بن اسلم[3] گفت: شبی عمر بن الخطاب رضی الله عنه[4] خویشتن بعسس[5] میگشت و من با وی بودم. از مدینه بیرون شدیم و در صحرا دیوار پستی بود ویران و از آنجا روشنایی  می‌تافت. عمر مرا گفت: بیا تا آنجا رویم و بنگریم تا كیست كه در نیمشبان آتش افروخته است. برفتیم تا نزدیك وی رسیدیم. پیرزنی را دیدیم كه دیگ بر سر آتش نهاده بود و دو بچه طفل در پیش او خفته و می‌گفت: خدای تعالی داد من از عمر بستاناد كه او سیر خورده و ما گرسنه ایم. عمر این كه بشنید با زید گفت: این زن ما را از همه عالم بخدا می‌سپارد. تو اینجا باش تا من نزدیك این پیرزن شوم و از حال او پرسم. چون پیش پیرزن رسید گفت: بدین نیم شب چه می‌پزی در این صحرا؟. گفت: زنِ درویشم و در مدینه سرائی ملك دارم و بر هیچ قادری نیم و از شرم دو كودك طفل كه از گرسنگی می‌گریند و بانك می‌دارند و من چیزی ندارم كه ایشان را بدهم بدین صحرا بیرون آمدم تا همسایگان ندانند كه از جهت چه می‌گریند و هر زمانی كه ایشان از جهت گرسنگی بگریند و طعام خواهند من این دیك را بر سر آتش نهم و گویم  شما خوابكی بكنید تا وقت بیدار شدن شما این دیگ رسیده باشد. دل ایشان را بدین خرسند كنم و بدین امید بخسبند و چون بیدار شوند چیزی نبینند ، باز بانگ بردارند و هم این زمان بدین بهانه خوابانیده ام و دو روز است كه نه من چیزی خورده ام و نه این كودكان و در این دیگ جز آب چیزی نیست. عمر را دل بسوخت و گفت: جای آنست كه نفرین كنی و بخدایش بسپاری و این زن نیز نشناخت او را. عمر گفت: زمانی صبر كن هم اینجا تا من آیم. پس عمر از پیش زن بازگشت،‌ چون به من رسید گفت : بیا تا برویم . چون بخانه رسید من بر در خانه بنشستم. او در رفت ساعتی شد بیرون آمد و انبانی چند بر دوش گرفته، پس مرا گفت: رو تا بنزدیك آن پیرزن شویم. گفتم: یا امیر اگر چاره نیست از رفتن این انبانها بر گردن من نه تا برگیرم. عمر گفت: اگر بار تو برگیری بار گناهان از عمر كه بر گیرد . همی‌رفت تا نزدیك آن پیرزن و آن انبانها را از گردن فروگرفت و پیش او بنهاد. یكی پر آرد و یكی پر از برنج و نخود و دنبه و پیه و مرا گفت: ای زید تو در این صحرا رو هرچه یابی از خار و درمنه[6] گرد كن[7] و زود بیار، من بطلب هیزم رفتم . عمر سبوئی برگرفت و آب بیاورد و برنج و نخود را بشست و در دیگ كرد و قدری پیه و دنبه درو افكند و از آن آرد كماجی بكرد و من هیزم بیاوردم و او به دست خویش آن دیگ را بپخت و آن كماج زیر آتش كرد . كماج و دیگ هر دو پخته شد و از آن تریدی ساخت ، چون سرد شد پیرزن را گفت : طفلكان را بیدار كن و بگوی برخیزید كه دیگ برسید. زن كودكان را بیدار كرد . عمر خوردنی پیش ایشان نهاد و خود آنسوتر بنماز مشغول شد. چون ساعتی بگذشت دید كه زن و فرزندانش سیر خورده با یكدیگر بازی میكنند. عمر برخاست و گفت: ای زن تو فرزندان را بردار و من این انبانها برگیرم و زید دیگ و كاسه،‌ تا ترا بخانه بریم. پس همچنین كردند. چون زن با فرزندان بدر خانه شدند عمر انبانها نهاد خواست كه باز گردد ، زنرا گفت: مردمی كن و نیز عمر را بخدا مسپار كه عمر طاقت عتاب خدای تعالی ندارد و عمر نداند كه حال هر كس چگونه است . اینك آوردم بخور و چون نماند مرا خبر كن.»

 

نخست به پیام‌های قصّه توجّه بفرمایید:

_ همراهی غلام خلیفه در رسیدگی به امور نیازمندان.

_ دادخواهی نیازمندان در پیشگاه پروردگار از رسیدگی نكردن خلیفه.

_ خلیفه خود را سزاوار نفرین می‌داند.

_ وجود آذوقه در خانه‌ی خلیفه در حالی كه خانواده‌ای گرسنه است.

_ آوردن آذوقه از خانه‌ی شخصی برای نیازمندان.

_ معترف بودن خلیفه به سنگینی بار گناه خود در قیامت.

_ عذر خواهی خلیفه از نیازمندان به سبب تأخیری كه در كمك رسانی داشته است.

علاوه بر هماهنگی پیام‌های قصّه با دو قصّه‌ی گذشته، بافت این قصّه نیز شباهت‌های زیادی با آن‌ها دارد كه توجّه شما را به آن‌ها جلب می‌كنیم:

بیوه‌زنی كه چند كودك یتیم دارد. روشن كردن زیر دیگ برای خواباندن كودكان گرسنه. سیر بودن خلیفه و گرسنه ماندن رعیت. بی‌چاره بودن زن و بچّه‌ها. ناشناخته ماندن خلیفه در پیش زن. آوردن آرد و برنج و پیه برای درماندگان. درست شدن غذا توسّط خلیفه. بیدار كردن كودكان و غذا دادنشان. بازی كردن بچّه‌ها پس از سیر شدن از غذا.

 

تفاوت‌های قابل توجّه:

در مقایسه‌ی قصّه‌ی خلیفه با دو قصّه‌ی امیرالمؤمنین علی علیه السلام با تفاوت‌های چشم‌گیری روبرو می‌شویم كه غفلت از آن‌ها سزاوار نیست. بلكه باید در آن‌ها تأمّلی داشت تا حقایقی از پس پرده بیرون افتد. به آن تفاوت‌ها اشاره‌ای می‌كنیم:

الف: شب‌گردی شیوه‌ی خلیفه بوده تا از حال رعیت خود باخبر باشد. نه آن كه در یك شبی، در گذری با چنین مسأله‌ای روبرو شده باشد.

ب: خلیفه برای آگاهی بیشتر از وضع زن نیازمند، غلامش را همراه نبرد تا زن بیش از پیش شرمنده‌ی فقر و فلاكت خود نباشد.

ج: انصاف خلیفه كه پس از آگاهی از وضع بیوه‌زن درمانده گفت: جای آنست كه نفرین كنی و به خدایش بسپاری.

د: به نماز ایستادن خلیفه پس از دست‌رسی گرسنگان به غذا.

هـ: بازی كردن كودكان با مادرشان پس از سیر شدن از غذا.

و: خلیفه همچون دیگران است و نمی‌تواند از حال همه باخبر باشد.

 

برای دستیابی به مأخذ و سند قصّه‌ی خلیفه تلاش كردیم و خبری را نیافتیم. ولی تنها خبری كه به نحوی می‌تواند با آن ارتباط داشته باشد، خبر زیر است:

«زید ابن اسلم عن أبیه قال: خرجت مع عمر بن الخطّاب إلى السوق فلحقت عمر امرأة شابّة، فقالت: یا امیرالمؤمنین هلك زوجی و ترك صبیة صغارا و الله ما ینضجون كراعا و لا لهم زرع و لاضرع و خشیت ان تأكلهم الضبع و انا بنت خفاف بن ایماء الغفاری و قد شهد أبى الحدیبیة مع رسول الله صلى الله عليه و آله فوقف معها عمر و لم یمض ثم قال: مرحبا بنسب قریب، ثم انصرف إلى بعیر ظهیر كان مربوطا فی الدار فحمل علیه غرارتین ملاهما طعاما و حمل بینهما نفقة و ثیابا ثم ناولها بخطامه ثم قال: اقتادیه، فلن یفنى حتى یأتیكم الله بخیر، فقال: رجل یا امیرالمؤمنین اكثرت لها، قال: عمر، ثكلتك امك، والله انى لاری ابا هذه و اخاها قد حاصرا حصناً زماناً فافتتحاه ثم اصبحنا نستفئ سهمانهما فیه.[8]»

 

ترجمه‌ی خبر:

«زید پسر اسلم گفت: پدرم گفت: با عمر بن خطّاب به بازار رفتم. عمر به زن جوانی رسید. آن زن گفت: ای امیرمؤمنان[9] شوهرم مرد و فرزندان خردسالی به جای گذاشت. نه پاچه‌ی ـ گوسفند و بزی ـ می‌پزند و نه گندم و جوی دارند و نه چهارپای شیرده‌ای. ترسم ـ از گرسنگی بمیرند و ـ كفتارها بخورندشان در حالی كه من دختر خفاف پسر ایمای غفاری هستم. و پدرم در حدیبیه همراه پیامبر خدا صلى الله عليه و آله بود. عمر همراه او ایستاد و رد نشد و گفت: به خویشاوندی نزدیكی كه داری خوش باش. سپس به سوی شتر توانمندی كه در حیاط بسته بود رفت و دو خورجین پر از غذا بر آن بار كرد و میان آن دو، لباس و خرجی نهاد و افسارش را به دست زن داد و گفت: افسارش را بكش و هرگز تمام نخواهد شد مگر این كه خدا بهترش را می‌رساند. پدرم گفت: مردی به امیرمؤمنان ـ خلیفه ـ گفت: زیادی به او دادی. عمر گفت: مادرت به سوگت بنشیند. به خدا سوگند من پدر و برادر این را آنگاه كه دژی را مدّتی در محاصره خود داشته‌اند دیده‌ام. تا این كه آن را گشودند و ما سهم آندو را از غنائم جنگی بازپس می‌دهیم.»

تفاوت بسیاری كه میان نقل «سیاست نامه» با اصل خبر وجود دارد نشانگر قصّه‌پردازی «نظام الملك» است. همگونی نقل «سیاست نامه» با نقل «مناقب آل أبی‌طالب» و «كشف الیقین فی فضائل امیرالمؤمنین» نشانگر آن است كه مأخذ قصّه‌ها یكی بوده است.

 

نتیجه:

·    به نظر می‌رسد قصّه‌ی ساخته شده توسّط «خواجه نظام الملك» نخستین بار در «سیاست نامه» آمده و سپس به دست برخی از مؤلّفان شیعه به حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام نسبت داده شده است. زیرا از آنجا كه پیروان سقیفه به هر حاكمی كه از هر راهی به حكومت رسیده باشد، گرچه گناهكار و بدرفتار باشد امیرالمؤمنین می‌گویند، وجود همین لقب سبب اشتباه شیعیان شده و آن خلیفه‌ی... را به گمان نادرست خود حضرت علی علیه السلام دانسته‌اند. و از ناسازگاری پیام‌های قصّه‌ها با شؤون امامت و ولایت غافل مانده‌اند.

متأسّفانه دو قصّه‌ی پیشین با همه‌ی مخالفتی كه با مبانی معرفتی شیعه دارند، در بسیاری از كتاب‌های اخلاقی، معارف، تاریخی، آموزشی، جامعه‌شناسی، جراید، مجلّات، و نامه‌های حضرت علی علیه السلام برای گروه‌های مختلف جامعه‌ی ما مطرح شده و بارها در سخنرانی‌ها و رسانه‌ها تكرار می‌شوند و مرور آن‌ها به دست بازنویسان و بازپردازان، بهره‌ای جز انحراف فكری در مباحث امامت و ولایت ندارد .

 

[1]_ ابوعلی حسن بن علی، خواجه نظام الملك شافعی. متوفّای 485 هـ.ق.

[2]_ «سیاست نامه»، ص 185 و 186.

[3]_ زید بن اسلم فرزند اسلم غلام عمر بود كه سه سال قبل از كشته شدن عمر به دنیا آمد. از اين رو نمی‌توانسته است در این جریان همراه آن باشد.

[4]_ ما در آموزه‌های پیشوایان معصوم مأمور به برائت جستن و لعن دشمنان خدا و دشمنان اهل بیت علیهم السلام هستیم و نقل جمله "رضی الله عنه" تنها بخاطر نقل عین متن "سیاست نامه" از نسخه مذكور می‌باشد.

[5]_ عسس: شبگردی.

[6]_ دَِرمَنه: گیاه بیابانی، چوب جارو.

[7]_ گرد كن: جمع‌آوری كن.

[8]_ "صحیح البخاری" ، "بخاری" ، ج 5 ، ص 64 ، (متوفای 256 ه.ق): حدّثنا اسمعیل بن عبد الله قال حدّثنى مالك عن زید بن اسلم عن ابیه قال:... ".

[9]_ لقب «امیرالمؤمنین» از القاب آسمانی حضرت علی علیه السلام می‌باشد كه به كسی جز او گفته نمی‌شود. حتّی به پیامبر خاتم صلى الله عليه و آله كه به حق امیر همه‌ی مؤمنان هستند. و پس از درگذشت رسول خدا صلى الله عليه و آله به ابوبكر كسی امیرالمؤمنین نمی‌گفت ولی عمر این لقب را برای خود پسندید و پس از او چاپلوسان دین فروش به حاكمان ستمگر و غاصب بنی‌امیه و بنی‌عبّاس امیرالمؤمنین می‌گفتند.